تبليغاتX
آسمونی

آسمونی



عشقولانه

این شعر زیبا که از خانوم فروغ فرخ زاد هست رو تقدیم میکنم به تک ستاره

 آسمان عشقم  و امیدوارم که از این شعر زیبا لذت ببره.این شعر تا

 حدودی حرف دل خودمه:

 

امشب از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره می بارد

در زمستان دشت کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره میسوزد

عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

آری همین دوست داشتن زیباست

از خدا میخواهم که آغازهیچ عشقی رو پایان نده

آمین

  F

نوشته شده در سی ام آذر 1384ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط شاهین |

شب تولد من

سلام به همه دوستان خوبم

من امشب رو خيلي دوست دارم

چون امشب تولد منه:

             Happy birthday

 

            www.pentiumfour.blogfa.com

نوشته شده در بیست و نهم آذر 1384ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط شاهین |

قصه عشق

روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساس ها كنار هم به خوبي و خوشي زندگ
 
 مي كردند .هر كدام به روش خود مي زيست.


دانايي به گفت :"هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد ،زيرا به زودي آب ،اين جزيره را می گیرد

 و اگر بمانيد غرق خواهيد شد".


تمام احساس ها با دستپاچگي قايق هاي خود را از انبار بيرون آوردند و تعميرش كردند

 و پس از عايق كاري و اصلاح پارو ها منتظر روز حادثه شدند .


همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا بقدري خراب شد كه همه به سرعت سوار

 

قايق شدند و پاروزنان جزيره را ترك كردند .در اين ميان "عشق" هم سوار بر قايقش شده بود ،

اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار ساحل آمده بودند

و "وحشت" را نگه داشته بودند ونمي گذاشتند كه سوار بر قايقش شود.

 "عشق" به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و "وحشت" ،زنداني شده،سپرد.

 آن ها همگي سوار شدند وديگرجايي براي "عشق"  نماند. قايق رفت و "عشق" تنها در جزيره ماند .


جزيره لحظه به لحظه زير آب مي رفت و "عشق" تا زير گردن در آب فرو رفته بود.

 او نمي ترسيد زيرا "ترس" جزيره را ترك كرده بود ، اما نياز به كمك داشت.

فرياد زد و از همه احساس ها كمك خواست ، اول كسي جوابش را نداد .

در همان نزديكي دوستش "ثروتمندي" را ديد و گفت :"ثروتمندي"عزيز به كمك كن .


"ثروتمندي" گفت : متاسفم ، قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جايي برای تو نيست . 

"عشق" رو به "غرور" كرد و گفت :مرا نجات ميدهي ؟؟ "غرور به او پاسخ داد :

هرگز ..تو خيس هستي و مرا خيس مي كني . "عشق رو به سوي غم كرد و گفت :اي دوست

عزيز مرا نجات بده .اما غم گفت : متاسفم دوست خوبم ، من به قدري غمگينم كه ياري كمك

 به تو را ندارم ، بلكه خودم احتياج به كمك دارم.


در اين بين "خوشگذراني" و "بيكاري" از كنار "عشق" گذشتند ولي عشق هرگز از ‌آنان كمك نخواست !

 از دور "شهوت" را ديد و به او گفت:آيا به من كمك مي كني ؟ "شهوت " پاسخ داد: البته كه نه..!!

سال ها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري !! ..يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي؟

همه مي گفتند تو از من برتري!!.. از مرگت خوشحال خواهم شد!

 "عشق" نمي توانست "نااميد" شود،رو به سوي خداوند كرد و گفت:خدايا تو مرا نجات بده...

ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد زد :نگران نباش ،تو را نجات خواهم داد.


 "عشق" به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگهدارد و بيهوش شد.

 پس از بهوش آمدن ، با تعجب خود را روي قايق "دانايي"يافت. آفتاب در آسمان پديدار مي شد

 و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساس ها

امتحانشان را پس داده بودند.

 "عشق" برخاست و به دانايي سلام كرد و از او تشكر كرد ."دانايي" پاسخ سلامش را داد و گفت :

من "شجاعتش" را نداشتم كه به نجات تو بيايم. "شجاعت" هم كه قايقش دور از من بود

و نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند. تعجب ميكنم كه تو بدون من و "شجاعت" چطور به نجات

"وحشت" و حيوانات رفتي؟؟

 
هميشه مي دانستم كه در تو نيرويي هست ، كه در هيچ كدام از ما نيست .تو لايق فرماندهي همه
 
احساس ها هستي. "عشق" تفكر كرد و گفت:بايد بقيه را هم پيدا كنم و با هم به سمت جزيره برويم
 
ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟


 دانايي گفت : "زمان"بود!!


 "عشق" با تعجب پرسيد: "زمان"؟!!..

"دانايي" لبخندي زد و گفت:

 بله "زمان" چون فقط "زمان" است كه مي تواند بزرگي و ارزش "عشق" را درك كند.     p4

نوشته شده در هجدهم آذر 1384ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط شاهین |

پیام تسلیت

در گذشت جمعی از هموطنان تهرانیمان در سانحه سقوط هواپیمای سی ۱۳۰

را به همه شما تسلیت عرض مینمایم

                                     روحشان شاد

                       www.pentiumfour.blogfa.com

                       www.pentiumfour.blogfa.com

                       www.pentiumfour.blogfa.com

                       www.pentiumfour.blogfa.com

                       www.pentiumfour.blogfa.com

براستی تا کی باید شاهد حوادثی از این قبیل باشیم

        www.pentiumfour.blogfa.com

تا کی باید ناوگان هوایی ایران از هواپیما های فرسوده استفاده کند

       www.pentiumfour.blogfa.com

 

نوشته شده در هفدهم آذر 1384ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط شاهین |

خونه

با سلام خدمت همه دوستان عزیزم

یه شعر توپ از مرجان واستون مینویسم.امیدوارم که از این شعر خوشتون بیاد:

خونه خالی خونه غمگین

خونه سوت و کوره بی تو

رنگ خوشبختی عزیزم

دیگه از من دوره بی تو

مه گرفته  کوچه ها رو

اما سایه تو پیداست

میشنوم صدای شب رو

میگه اون که رفته اینجاست

تو با شب رفتی و با شب

میای از دیار غربت

تو قلب من می مونی

پر غرور و پر نجابت

حالا دست من تنها

شعر دستاتو میخونه

حس خوبه با تو بودن

تو رگای من می مونه

                              

                                                   www.pentiumfour.blogfa.com

      (آهنگ خونه خالی رو از اینجا گوش کنید)

 

نوشته شده در دهم آذر 1384ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط شاهین |

یک نمایش تمثیلی جذاب

با سلام خدمت دوستان عزیزم

راستش امروز میخوام سری بزنیم به سریال شبهای برره.بعضی ها میگن سریال بدیه چون حرکتهای غیر اخلاقی داره.بعضی هم میگن سریال خوبیه چون به دردها و آسیبهای اجتماع میپردازه.من به نوبه خود با گروه دوم موافقم.کسی که جنبه نداره یه نخود خوردن رو ببینه همون بهتر که نخود توی گلوش گیر کنه و خفه شه.از حق نباید بگذریم سریال شبهای برره خیلی خوب در محیط طنز به آسیبهای جامه امروزی ما پرداخته.

 

                              www.pentiumfour.blogfa.com


چند تا شعر برره ای هم واستون مینویسم ان شا الله که خوشتون بیاد:

 

 ده ما مردمي آزاد داره


بلاگرهاي خوب و شاد داره


ميون كوچه های دات بلوگفا

 

 

يه وبلاگ پنتیوم فور دات کام داره!


 



براي آميرزا اگر به شعر مُ شك داره يا رقيب وَطلبه....مُ ومونُم


 تو شك داري به اي مانايي مُ


به اشعار مُ و دانايي مُ


اگر طوفان وشه ويران وشي تو


وترس از خشم ركسانايي مُ


 



ايي هم براي داربيدي ها كه از خودشون تب داربيد در وكِنن...


 شكست دشمن فرضي محاله


وگوَم خين اي داور حلاله


تموم داربيدي ها ودونن


كه اي داور وَگشته استحاله


 



تو شفتالو ي پرپر كرده بيدي


چه زيبا چادري سر كرده بيدي


به ركسانا بگو :فردوسي قرن!


چه شعر خوشگلي در كرده بيدي! 

 

 

                       

 

                               www.pentiumfour.blogfa.com

                                                      

نوشته شده در چهارم آذر 1384ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط شاهین |


.:: سهيل عشق احمد ::.


.:: LOGO ::.

لوگوي شما

لوگوي شما