تبليغاتX
آسمونی

آسمونی



تولد یک گل همیشه بهار

دوستان عیدتان مبارک

     ميلاد امام زمان مبارك

نوشته شده در سی ام شهریور 1384ساعت 4:17 بعد از ظهر توسط شاهین |

وداع

این شعر از فروغ فرخزاد رو  وقتی خوندم خیلی روی من اثر کرد.منو به یه دنیایه دیگه

برد.گفتم اونو واسه شما بذارم شما هم بخونید و لذت ببرید :

 

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و ویرانه خویش

میبرم ا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زين همه خواهش بيجا و تباه

ميبرم تا ز تو دورش سازم

زتو اي جلوه اميد محال

ميبرم زنده به گورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

به خدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست

ميروم خنده به لب خونين دل

ميروم از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل

 

www.pentiumfour.blogfa.com

نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 3:12 قبل از ظهر توسط شاهین |

پیام قدر دانی

تشکری ویژه دارم از دوست خیلی خوبم   داداشي سروش   جون خودم که واقعا منو شرمنده خودش

کرد و برای من لوگوی سایت پنتیوم فور را ساخت.با این کار دوستیمونو برای همیشه پایدار کرد.داداشی

سروش ان شاالله بتونم محبت شما رو  جبران کنم.

نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط شاهین |

شادمهر در آنتالیا


با سلام خدمت تمامي دوستان عزيزم

اينبار هم ميخواستم مطلب يا شعري بنويسم ولي تازه ترين عكسهاي شادمهر از كنسرت انتاليا را

واستون ميذارم.اميدوارم كه خوشتون بياد.                  فقط نظر یادتون نره........


                              www.pentiumfour.blogfa.com

                             www.pentiumfour.blogfa.com

                              www.pentiumfour.blogfa.com

                              www.pentiumfour.blogfa.com

                              www.pentiumfour.blogfa.com


نوشته شده در چهاردهم شهریور 1384ساعت 4:18 قبل از ظهر توسط شاهین |

خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است.....

 

سلام به تمامی دوستان عزیزم.ببخشید که چند وقت بود آپ نکرده بودم

"بی حوصلگی به تب زرد می ماند" ؛

چه کسی آن را در وجودم کاشت نمی دانم ؟!

 شاید تو بدانی وقتی شقایقهای دیاری لگد مال می شود ،

 دیگر چیزی باقی نمی ماند که از آن حرفی زد .

سکوت ، نگریستن ، و بغضی که به بار می نشیند .

من یک غریبه ،

هم در شهر انسان ، هم در روستای خدا ،

 هم در آرمان شعر شاعر .

 وقتی نوایم در دامان کوه جا می ماند

به تنهایی خویش ایمان می آورم.

سکوت حقیقت محض زندگی من است.

سالهاست که دردهایم را

در گوشه کنار خنده هایم پنهان می کنم.

وقتی رها می شوم ؛ فارغ از هر چه بود ونبود؛

تازه می فهمم کجا ایستاده ام؛

نگاهی به عمق زخمهایم ، به آن گذشته ها ...

به آن دیار ....

 زندگی یعنی درد ...

زندگی یعنی هر واژه ای که ب

وی سختی می دهد و طعم گس تنهایی.

در این گوشه ی خشکسالی

فاصله آنقدر بزرگ ...

که شوق" بودن" را ...

جوابی هم از دور برای " ماندن" نبود.

مسافری غریب ، توشه ای از درد ،

باری از رنج ، گذشته ای بس سنگین.

به تاوان آن گذشته است که

شبها دلم را به دست باران نمی دهند.

به تاوان آن گذشته است که

دیگر ستاره ها نیز همدم چشمهایم نمی شوند .

 وقتی نگاهم برای ستاره ای در دامان آسمان جا می ماند

 به تنهایی خویش ایمان

می آورم . ...

 اگر این امید نبود

شاید دیگر بهانه ای نیز برای ماندن نبود.

نظر یادتون نره...!!!

                           www.pentiumfour.blogfa.com

نوشته شده در پنجم شهریور 1384ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط شاهین |


.:: سهيل عشق احمد ::.


.:: LOGO ::.

لوگوي شما

لوگوي شما