تبليغاتX
آسمونی

آسمونی



س ی ن د ر ل ا

    سیندرلا !                                   

 

                                               www.pentiumfour.blogfa.com

گویند در زمان سلطان محمود غزنوی روزی پسر سلطان که کامبیز نام داشت با پژو 206 تيپ 5 خود از

خيابان ملاصدرا ميگذشت و به سوی سرای برق در ديار قصرالدشت ميشتافت که در ميان راه به ارابه

ای لگن بر خورد کرد که در آن يک بانوی جوان و بسيار زيبا بود و زنی زشت و بد اخلاق آن ارابه را ميراند

که مادر آن دختر بود و در اثر تصادف آن ارابه که از جنس کدو بود ترکيد و به وسط خيابان پاشيد و آن مادر و

دختر بدون وسيله گشتند و کامبيز از آنها درخواست کرد که آنها را به منزل برساند و از بانوی جوان پرسيد

که در کدام ديار زندگی ميکنند و بانوی جوان تا خواست حرفی بزند آن زن بگفت ما را با تو کاری نيست

خسارت ما را بده تا ما برويم و خود بلديم به منزلگاه برويم و کامبيز کيسه ای اشرفی از داشبورد ماشين

در آورد و به آن زن داد و فقط پسر فهميد که اسم آن دختر سيندرلا بود و آنها يک تاکسی سمند گرفتند و

برفتند و کامبيز هم تيکافی نمود و دور در جا بزد و به دنبال تاکسی رفت و يه تريپ از بقل ماشينشون که

داشت سبقت ميگرفت سيندرلا با زحمت يه لنگه جورابشو پرت کرد تو ماشين کامی وای............. که

چه بوی گندی ميداد ولی وقتی توی جوراب رو نگاه کرد يه تيکه کاغذ بود با اين متن : عزيزم من دوستت

دارم اين زن نامادری من هست و پدرم در جنگ با گلادياتورها در رکاب سلطان محمود جان خود را باخت و

من ماندم و اين زن و دو دخترش که صبح تا شب دنبال بزم و رفتن به کافی شاپ و سرخاب و سفيداب

خود هستند و من استثمار شده ام و بسيار محدود حتی نميتوانم سمت تلفن بروم بيا و من را نجات

بده ............ 

کامبيز داشت نامه را ميخواند که با صدای مهيببی به خود آمد او به ستون تخت جمشيد برخورد کرده بود

و ديگر ماشينش راه نميرفت و او ماند آنجا تا اينکه يک موش از زير ستون آمد بيرون و با خشم به کامی

نگريست کامی هم زد زير گريه و داستان رو تعريف کرد موش دلش به حال کامبيز سوخت و گفت من

صافکارهستم و به تو کمک ميکنم او  ماشين کامبيز را درست کرد و سوار شد و گفت بيا من  تو را به

سرای آنها ببرم خلاصه از کوچه ها و خیابان ها و دریا ها گذشتند تا به انتهای مدرس رسیدند و آقا موشه

یه خونه قدیمی رو نشون داد و گفت که سیندرلا اینجاست

به اونجا رسيديم که اونها يعنی کامی و آقا موشه به يه خونه قديمی رسيدند ، يه خونه کاهگلی با

ديوارهای بلند . زنگ زدند و دخترکی مثل ميمون ( دختر خوشگل هم مگه داريم ؟؟ ) در رو باز کرد و تا

کامبيز رو ديد از خوشحالی کله قند تو دلش آب شد و گفت : جون امری داشتيد !!!! کامبيز هم گفت من

با سيندرلا کار دارم دخترک گفت مگه من مُردم که تو با اون ايکبيری کار داری ؟ کامبيز هم گفت برو ای

دخترک چشم سفيد  شما با آن دخترک معصوم چه کرده ايد ؟ چرا او از خانه فراری شده ؟ آيا پدرتان را

کشته است يا مادرتان را لگد کرده ، آن طفل معصوم حتی وقت نميکند جوراب خود را بشورد باور کنيد

ماشين من هنوز بوی سگ مرده ميدهد !!! من آمده ام تا اين دخترک را نجات بدهم و حداقل او را به

حمام بفرستم ، شما خيلی بد هستيد الهی خاک بره تو چشمتون ( اوا خواهــــــــــــــــــــــــــــر ) دخترک

که تا اين لحظه ساکت بود به حرف آمد و گفت عزيزم مثل اينکه شما داستان زياد ميخوانی و اين سيندرلا

رو با سيندرلای تو کتاب اشتباه گرفتی در اين لحظه آقا موشه ضربه محکمی بر سر کامبيز کوفت و گفت :

خاک تو اون سرت منو سر کار گذاشتی ؟!!!

 و دختر که اسمش مهلقا بود گفت ای جوون اين دختر که تو دوست داری ۱۲۷.۰.۰.۱ تا دوست پسر داره

عزيزم ، ميخواهی موبايلش رو بيارم ببينی تو حافظه چند تا پسر داره يا پيامهای کوتاهشو ( اس.ام.اس )

ببين صبح تا شب خانوم تو آرايشگاه و باشگاه بدنسازی ول ميگرده بعد از ظهرها خانوم يا پارک ملت

ميگرده يا سرخه بازار خدا نگه داره ايران زمين و گلستان رو اونجاهارو که آباد کرده....!!!!!
 

بوی جورابشم ماله اينکه تنبل خانوم سال تا سال جوراباشو نميشوره !! و تو خيابون دنبال گاگولهايی

امثال تو ميگرده ، در اين لحظه آقا موشه به صورت کامبيز تف ميکنه و ميگه ای بی غيرت خاک تو ملاجت

کنن ..... کامبيز ميره تو فکر و راه ميافته ميره و سوار ماشين ميشه که باز ميکوبه به ديوار ولی اينبار

ميپره و از خواب بيدار ميشه يه کم چشماشو ميماله و ميبينه که ديرش شده و بايد ميرفته سر کار ،  

اينجوری ميشه که کامبيز خان ما بی خيال زن گرفتن ميشه ، اگر يه کم به دور و برتون نگاه کنيد امثال

کامبيز و سيندرلا زيادن فقط بايد زرنگ باشيد تا گير همچين سيندرلايی نيفتيد

نوشته شده در سیزدهم مرداد 1384ساعت 3:15 بعد از ظهر توسط شاهین |

امان از دست خانومامون

امان از دست خانومامون

اگه تيپ بزنيم بريم سر كار                    ميگن ببينم باكی قرار داری؟

اگه لباسهای معمولی بپوشيم              ميگن تواصلا" سليقه نداری

اگه زياد بگيم دوستت دارم                   ميگن باز چه نقشه ای تو سرته

اگه نگيم دوستت دارم                         ميگن پای كسه ديگه ای وسطه

اگه زياد بهشون زنگ بزنيم                   ميگن به من اعتماد نداری

اگه زنگ نزنيم                                     ميگن انگار سرت خيلی شلوغه

اگه تو خونه زياد بخنديم                       ميگن ديونه شدی

اگه كم بخنديم                                    ميگن بخت النحسی

اگه شام بخواهيم                               ميگن فقط فكر شكمشه

اگه شام نخواهيم                               ميگن ذليل مرده شام با كی كوفت كردی

آخر ما نفهمیدیم با کدوم سازشون برقصیم

نوشته شده در یازدهم مرداد 1384ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط شاهین |

روز مادر مبارک

مادر چراغی است که از شعله آن خانه گرم و پر نور میشود

مادر پناهی است که ما همیشه بدان محتاجیم                                                       

مادر امیدی است که بدون آن کاری میسر نیست

مادر نعمتی است که خداوند به انسانها داده

مادر پشتوانه ایست که همیشه میتوان بدان تکیه کرد

مادر نور چشم است که بی او دیده ها سویی ندارد

آه ه .... مادر واقعا واژه ای است بدون توصیف...

مادرم امیدوارم که همیشه سایه ات بر سرم سایه افکند...

آمین

                                        www.pentiumfour.blogfa.com

نوشته شده در ششم مرداد 1384ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط شاهین |

دلمون


سلام به دوستان عزیزم. ببخشید که چند وقتی بود آپ نکرده بودم.این شعر رو که یکی از

    دوستانم واسم فرستاده تقدیم میکنم به همه شما:

شب شده سنگ صبور

خونه ي غم شده باز اين دل من

پر ماتم شده باز اين دل من

من و تو با دلمون

تك و تنها و غريب

توي اين شهر بزرگ

توي اين دشت جنون

خودمونيم و خدا

خودمون و دلمون

www.pentiumfour.blogfa.com

نوشته شده در ششم مرداد 1384ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط شاهین |


.:: سهيل عشق احمد ::.


.:: LOGO ::.

لوگوي شما

لوگوي شما