|
آسمونی
|
|
س ی ن د ر ل ا سیندرلا !
گویند در زمان سلطان محمود غزنوی روزی پسر سلطان که کامبیز نام داشت با پژو 206 تيپ 5 خود از خيابان ملاصدرا ميگذشت و به سوی سرای برق در ديار قصرالدشت ميشتافت که در ميان راه به ارابه ای لگن بر خورد کرد که در آن يک بانوی جوان و بسيار زيبا بود و زنی زشت و بد اخلاق آن ارابه را ميراند که مادر آن دختر بود و در اثر تصادف آن ارابه که از جنس کدو بود ترکيد و به وسط خيابان پاشيد و آن مادر و دختر بدون وسيله گشتند و کامبيز از آنها درخواست کرد که آنها را به منزل برساند و از بانوی جوان پرسيد که در کدام ديار زندگی ميکنند و بانوی جوان تا خواست حرفی بزند آن زن بگفت ما را با تو کاری نيست خسارت ما را بده تا ما برويم و خود بلديم به منزلگاه برويم و کامبيز کيسه ای اشرفی از داشبورد ماشين در آورد و به آن زن داد و فقط پسر فهميد که اسم آن دختر سيندرلا بود و آنها يک تاکسی سمند گرفتند و برفتند و کامبيز هم تيکافی نمود و دور در جا بزد و به دنبال تاکسی رفت و يه تريپ از بقل ماشينشون که داشت سبقت ميگرفت سيندرلا با زحمت يه لنگه جورابشو پرت کرد تو ماشين کامی وای............. که چه بوی گندی ميداد ولی وقتی توی جوراب رو نگاه کرد يه تيکه کاغذ بود با اين متن : عزيزم من دوستت دارم اين زن نامادری من هست و پدرم در جنگ با گلادياتورها در رکاب سلطان محمود جان خود را باخت و من ماندم و اين زن و دو دخترش که صبح تا شب دنبال بزم و رفتن به کافی شاپ و سرخاب و سفيداب خود هستند و من استثمار شده ام و بسيار محدود حتی نميتوانم سمت تلفن بروم بيا و من را نجات بده ............ کامبيز داشت نامه را ميخواند که با صدای مهيببی به خود آمد او به ستون تخت جمشيد برخورد کرده بود و ديگر ماشينش راه نميرفت و او ماند آنجا تا اينکه يک موش از زير ستون آمد بيرون و با خشم به کامی نگريست کامی هم زد زير گريه و داستان رو تعريف کرد موش دلش به حال کامبيز سوخت و گفت من صافکارهستم و به تو کمک ميکنم او ماشين کامبيز را درست کرد و سوار شد و گفت بيا من تو را به سرای آنها ببرم خلاصه از کوچه ها و خیابان ها و دریا ها گذشتند تا به انتهای مدرس رسیدند و آقا موشه یه خونه قدیمی رو نشون داد و گفت که سیندرلا اینجاست به اونجا رسيديم که اونها يعنی کامی و آقا موشه به يه خونه قديمی رسيدند ، يه خونه کاهگلی با ديوارهای بلند . زنگ زدند و دخترکی مثل ميمون ( دختر خوشگل هم مگه داريم ؟؟ ) در رو باز کرد و تا کامبيز رو ديد از خوشحالی کله قند تو دلش آب شد و گفت : جون امری داشتيد !!!! کامبيز هم گفت من با سيندرلا کار دارم دخترک گفت مگه من مُردم که تو با اون ايکبيری کار داری ؟ کامبيز هم گفت برو ای دخترک چشم سفيد شما با آن دخترک معصوم چه کرده ايد ؟ چرا او از خانه فراری شده ؟ آيا پدرتان را کشته است يا مادرتان را لگد کرده ، آن طفل معصوم حتی وقت نميکند جوراب خود را بشورد باور کنيد ماشين من هنوز بوی سگ مرده ميدهد !!! من آمده ام تا اين دخترک را نجات بدهم و حداقل او را به حمام بفرستم ، شما خيلی بد هستيد الهی خاک بره تو چشمتون ( اوا خواهــــــــــــــــــــــــــــر ) دخترک که تا اين لحظه ساکت بود به حرف آمد و گفت عزيزم مثل اينکه شما داستان زياد ميخوانی و اين سيندرلا رو با سيندرلای تو کتاب اشتباه گرفتی در اين لحظه آقا موشه ضربه محکمی بر سر کامبيز کوفت و گفت : خاک تو اون سرت منو سر کار گذاشتی ؟!!! و دختر که اسمش مهلقا بود گفت ای جوون اين دختر که تو دوست داری ۱۲۷.۰.۰.۱ تا دوست پسر داره عزيزم ، ميخواهی موبايلش رو بيارم ببينی تو حافظه چند تا پسر داره يا پيامهای کوتاهشو ( اس.ام.اس ) ببين صبح تا شب خانوم تو آرايشگاه و باشگاه بدنسازی ول ميگرده بعد از ظهرها خانوم يا پارک ملت ميگرده يا سرخه بازار خدا نگه داره ايران زمين و گلستان رو اونجاهارو که آباد کرده....!!!!! بوی جورابشم ماله اينکه تنبل خانوم سال تا سال جوراباشو نميشوره !! و تو خيابون دنبال گاگولهايی امثال تو ميگرده ، در اين لحظه آقا موشه به صورت کامبيز تف ميکنه و ميگه ای بی غيرت خاک تو ملاجت کنن ..... کامبيز ميره تو فکر و راه ميافته ميره و سوار ماشين ميشه که باز ميکوبه به ديوار ولی اينبار ميپره و از خواب بيدار ميشه يه کم چشماشو ميماله و ميبينه که ديرش شده و بايد ميرفته سر کار ، اينجوری ميشه که کامبيز خان ما بی خيال زن گرفتن ميشه ، اگر يه کم به دور و برتون نگاه کنيد امثال کامبيز و سيندرلا زيادن فقط بايد زرنگ باشيد تا گير همچين سيندرلايی نيفتيد
نوشته شده در سیزدهم مرداد 1384ساعت 3:15 بعد از ظهر توسط شاهین |
امان از دست خانومامون امان از دست خانومامون اگه تيپ بزنيم بريم سر كار ميگن ببينم باكی قرار داری؟ اگه لباسهای معمولی بپوشيم ميگن تواصلا" سليقه نداری اگه زياد بگيم دوستت دارم ميگن باز چه نقشه ای تو سرته اگه نگيم دوستت دارم ميگن پای كسه ديگه ای وسطه اگه زياد بهشون زنگ بزنيم ميگن به من اعتماد نداری اگه زنگ نزنيم ميگن انگار سرت خيلی شلوغه اگه تو خونه زياد بخنديم ميگن ديونه شدی اگه كم بخنديم ميگن بخت النحسی اگه شام بخواهيم ميگن فقط فكر شكمشه اگه شام نخواهيم ميگن ذليل مرده شام با كی كوفت كردی آخر ما نفهمیدیم با کدوم سازشون برقصیم
نوشته شده در یازدهم مرداد 1384ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط شاهین |
روز مادر مبارک مادر چراغی است که از شعله آن خانه گرم و پر نور میشود مادر پناهی است که ما همیشه بدان محتاجیم مادر امیدی است که بدون آن کاری میسر نیست مادر نعمتی است که خداوند به انسانها داده مادر پشتوانه ایست که همیشه میتوان بدان تکیه کرد مادر نور چشم است که بی او دیده ها سویی ندارد آه ه .... مادر واقعا واژه ای است بدون توصیف... مادرم امیدوارم که همیشه سایه ات بر سرم سایه افکند... آمین
نوشته شده در ششم مرداد 1384ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط شاهین |
دلمون
دوستانم واسم فرستاده تقدیم میکنم به همه شما: شب شده سنگ صبور خونه ي غم شده باز اين دل من
نوشته شده در ششم مرداد 1384ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط شاهین |
|
صفحه اصلي پست الکترونيک تیر 1388 بهمن 1387 آبان 1387 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 شمالي ترين نقطه دل شادمهر POP سلطان آخرین شب آرامش یاسمین جیگملی ارتش سرخ آسيا شبهای مهتابی خورشید شب ستاره عشق سمانه جان گروه 1990 نازنين تنها آزاد گرافيك مرگ امواج حسن آقا PARISA مهرنوش MEHDI هستی پرستو سامان مسی پارسا عسل مجید بابك وفا رام
Web Counter شمارشگر |